محمد تقي جعفري
254
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
9 - مسئلهء چهارم - عاشق مجازى از همهء انسانهاى ديگر حتى از واقعيت خود معشوق بريده مىشود در آن هنگام كه پديدهء عشق تمام سطوح واعماق شخصيت را فرا مىگيرد ، رفتارش ميان انسانهاى ديگر مانند رفتار يك آدم بىگانه به تمام معنى در يك خانواده مىباشد ، آلام ومصائب وشكنجه هاى ديگران نه تنها او را ناراحت نمىكند ، بلكه اصلا براى كسى كه عشق مىورزد ، قطرات خون انسانهاى ديگر كه بنا حق ريخته مىشود ، رنگ زيباى گونه هاى معشوقه اش را نشان مىدهد زمين لرزهء مرگبار نعشهء لذت بخش ديدار معشوق را به ياد مىآورد . دليل بسيار روشن براى اثبات بريدگى عاشق مجازى از ساير انسانها اين است كه انسان مادامى كه خود را از خويشتن سلب نكند و كنار نگذارد ، مسلما به پديدهء عشق نمىرسد ، كه البته اين حالت را اتحاد با معشوق هم مىنامند . در اين فرض اگر به عاشق بگويند : ساعتى خود را براى خويشتن مطرح كن ، به بين آيا به خودت عشق مىورزى يا نه ؟ پاسخ اين سؤال به طور قطع منفى خواهد بود ، زيرا عاشق در راه خود پرستى خود را از دست داده و خود ندارد تا به آن خود عشق بورزد و يا اگر هم خودى دارد ، اين خود يك موضوع روشن ومتعين وقابل مطرح كردن نيست كه بتواند ، در روياروى خود بگذارد و به آن خود تعمق نمايد . حالت جوش وخروش وهيجان از يك وضع جبر روانى براى او به وجود آمده است كه خود او را براى او ابهام انگيز ساخته است ، مگر نه اين است كه براى بر نهادن خود انديشه و خود هشيارى لازم است ، در صورتى كه در پديدهء مزبور يا خود وجود ندارد و يا اگر هم وجود داشته باشد مختل و غير قابل بهره بردارى مىباشد . در نتيجه چنين فردى كه رابطهء خود را با خويشتن از دست داده است ونمىداند كه به خويشتن عشق مىورزد و يا كينه توزى مىكند ، آيا آزادى را در دست دارد يا به كلى محكوم جبر كيفيتهاى روانى ورويدادهاى مربوط به معشوق است ، چگونه مىتواند